.

قصه کودکانه جوجه کوچولو

مینی یاس 1400/12/02

یکی بود یکی نبود یک مزرعه بود پر از حیوانات بزرگ و کوچک ،خانم مرغه چند تا تخم گذاشته بود و حالا وقت بیرون آمدن جوجه ها بود
جوجه کوچولوی قصه ما سرش رو از تخم بیرون آورد و گفت وای چقدر بیرون سرده... بهتره همین جا بمونم و بعد دوباره سرش رو برد داخل تخم
خانم مرغه اومد سمت تخم و بهش نوک زدن و گفت:چرا بیرون نمیای، الان ۲۱ روزه که داخل این تخم هستی و من ازت مراقبت کردم
حالا وقتشه که بیای بیرون
جوجه از داخل تخم نگاهی به بیرون انداخت و گفت: بیرون سرده من همینجا می مونم
خانم مرغه گفت: بیرون خیلی هم سرد نیست بیا عزیزم
جوجه گفت :نه نمیام
خانم مرغه گفت ببین بقیه جوجه ها دارن تو حیاط بازی می کنن تو هم برو پیششون
جوجه گفت: نه بیرون نمیام همینجا می مونم
مامانش گفت :تا کی میخوای تو این تخم شکسته بمونی، نمیخوای دنبال دونه بری غذا بخوری؟
جوجه گفت مییم ، من که غذای زیادی نمیخوام شما برام دونه بیار من همینجا می خورم
مامان مرغه گفت:من الان میرم پیش بقیه جوجه ها ، تو تنها میشی، حوصله ات سر نمیره؟
جوجه گفت: نه من اصلا از سروصدا خوشم نمیاد
خانم مرغه که کلافه شده بود ، گفت من هر چی میگم تو یک چیز دیگه میگی من که رفتم
مرغه این رو گفت و به حیاط رفت
آفتاب کل حیاط رو گرفته بود و باد هم بند اومده بود ، جوجه ها هم دور مرغ رو گرفته بودن و جیک جیک می کردن، هر جا خانم مرغه می رفت جوجه ها هم می رفتن دونه می خوردن ، آب می خوردن وبازی می کردن
ظهر که شد مرغه برای جوجه چند تا دونه آورد
جوجه کوچولو دونه را خورد و گفت چقدر خوشمزه بود فقط چرا اینقدر کم بود
خانم مرغه گفت:خودت گفتی غذای زیادی نمیخوری
جوجه با ناراحتی گفت:گفتم کم میخورم ولی نه اینقدر کم
کاش یک کم آب هم برام می آوردی...
خانم مرغه رفت و با نوکش یک کم هم آب آورد
بعد به جوجه گفت : ما امروز تو حیاط دونه خوردیم،آب خوردیم، بازی کردیم، به جوجه ها خیلی خوش گذشت
جوجه که از تنهایی حوصله اش سر رفته بود و دوست داشت با جوجه های دیگه بازی کنه گفت من بازی رو دوست ندارم
مرغه گفت تو میدونی تو حیاط کلی حیوان دیگه هست، کلی چیز دیدنی دیگه
جوجه کنجکاو شده بود اما گفت من از هیچ حیوونی خوشم نمیاد
مرغه گفت:باشه اگر دوست نداری از تخم بیرون بیای نیا من که رفتم
غروب شد مرغه با جوجه سرحال و سیر ، در حالی که از سروکول هم بالا می رفتن برگشتن خونشون
جوجه ها نگاهی به جوجه داخل تخم کردن و لبخند زدن
جوجه ناراحت شد و سرش رو برگردوند
مرغ رو زمین نشست و جوجه از از پرو بالش رفتن بالا
جوجه توی تخم که گرسنه بود وقتی دید خبری از غذا نیست گفت چرا برای من غذا نیاوردین؟
اما کسی جواب نداد جوجه دوباره داد زد غذای من چی شد من گرسنه ام!؟ اما بازم کسی جواب نداد
جوجه یکی گرسنه و تشنه بود ، دوست داشت غذا بخوره آب بخوره اما نمی خواست از تخم بیاد بیرون
جوجه کوچولو با التماس گفت من گرسنه ام ، خیلی تشنه ام
خانم مرغه گفت من هر چی به تو گفتم از تو تخم بیا بیرون گوش نکردی
چند دقیقه بعد صدای حیک جیک جوجه ها کم شد و خوابیدن
اما جوجه تو تخم از گرسنگی خوابش نمیبرد هر چقدر هم که تو تخم می گشت چیزی برای خوردن پیدا نمیکرد
سردش شد و به جوجه های دیگه نگاه کرد و دیدن همه زیر پر خوابیدن
صبح که شد جوجه ها با خانم مرغه بیدار شدن خانم مرغه قبلا از اینکه از خونه بیرون بره به جوجه نگاه کرد اما هیچی نگفت
جوجه که گرسنه و تشنه بود از داخل تخم بیرون اومد و به طرف حیاط جاییکه که بقیه جوجه ها بودن رفت
بله بچه های عزیزم جوجه کوچولوی ما رفت و دسد بیرون تخم خیلی هم قشنگه کلی چیزهای خوردنی هست و بازی کنه
تصمیم گرفت از این به بعد به حرف مامانش گوش کنه

بنر قصه کودکانه

نظر شما در مورد این مقاله چیست؟

*
*

جدیدترین محصولات

قصه های صوتی کودکانه