.

قصه کودکانه صدای حیوانات

مینی یاس 1400/01/25

قصه ای که امروز برای شما آماده کرده ایم قصه سگی است که به دنبال یک صدای غریبه میگرده سگ قصه ما خیلی کوچک هست و صدای مختلف برای او خیلی جالب است ،ما در این قصه تلاش کردیم تا کودکان شما را با صدای حیوانات مختلف از جمله سگ،مرغ،خروس،گربه و ... آشنا کنیم
بعد از خواندن و یا گوش دادن به قصه صدای حیوانات ،از کودک خود بخواهید تا صدای حیواناتی که در قصه امروز ما بود را برای شما تکرار کنند و به آنها کمک کنید تا این صدا ها رو تکرار کنند.
همچنین شما عزیزان می توانید با مراجعه به بخش قصه های کودکانه که در منوی بالا صفحه است از دیگر قصه های موجود در سایت مینی یاس نیز استفاده کنید
از همراهی شما سپاسگزاریم و ازتون درخواست می کنیم قصه پایین رو مطالعه  کنید و نظرات و پیشنهادات خود را برای ما  ارسال کنید

 

 

 

داستان امروز

سگ نگهبان گله تازه بدنیا اومده بود بچه سگ نه جایی رو دیده بود نه با حیوان های جنگل آشنا شده بود اسم بچه سگ هاپو بود
روزی وقتی که هاپو خواب بود صدایی شنید که می گفت 
میو میو.. 
هاپو بلند شد و راه افتاد تا صاحب صدا رو پیدا کنه تو راه گوسفندی رو دید گفت تو بودی میو میو می کردی 
گوسفند خندید و گفت نه ، صدای من بع بع
هاپو راه افتاد و رفت ، از خستگی زیر یک درخت نشست تا استراحت کنه دوباره یک صدایی شنید میو میو 
هاپو سرش رو بلند کرد تا صاحب صدا رو ببینه خروس رو دید ازش پرسید شما بودید گفتید میو میو
خروس پرو بالش رو باز کرد و گفت صدای من قوقولی قوقوعه
هاپو سرش رو پایین انداخت و رفت داشت می رفت که خانم مرغه رو دید ازش پرسید شما بودید که میو میو می کردی 
خانم مرغه خندید و گفت نه عزیز من صدای من قد قد قداست
هاپو نشست و فکر کرد با خودش گفت پس این چه صداییه
همون موقع دوباره صدای میو  میو رو شنید با خودش فکر کرد شاید صدا از زیر زمین میاد بعد هم شروع کرد به کندن زمین،یکم که زمین رو گود کرد یهو یک موش کوچولو از زیر زمین پیداش شد هاپو پرسید تو بودی که میو میو می کردی
موش کوچولو تا اسم میو میو رو شنید ترسید و گفت نه نه من می ترسم بعد هم سریع برگشت تو خونش
هاپو که خسته شده بود رفت به طرف برکه آب
چشمش به یک سگ بزرگ افتاد که کنار برکه دراز کشیده بود با خودش گفت شاید این صدای میو میو مال این سگه باشه برای همین از سگه پرسید شما بودی که میو میو می کردی سگ یک نگاه چپ چپ به هاپو کرد و 
با صدای بلند گفت هاپ هاپ هاپ
تو داری من رو مسخره میکنی هاپو که خیلی ترسیده بود فرار کرد و زیر بوته ها قایم شد بازهم ،همون صدای میو میو رو شنید وقتی سرش رو بلند کرد یک زنبوری رو دید که بالای سرش داره پرواز می کنه با خودش گفت اصلا لازم نیست سوال کنم حتما صدای همینه دیگه
بعدش میخواست با دستش زنبوره رو بگیره که زنبوره نوک بینی هاپو رو نیش زد هاپو که ترسیده بود پا به فرار گذاشت زنبوره هم دنبالش پرواز می کرد و ویز ویز می کرد
ویز ویز...
هاپو خودش رو تو برگه انداخت تا از دست زنبوره نجات پیدا کنه وقتی از آب بیرون اومد حسابی خیس شده بود و سردش بود غورباقه ای رو روی برگ نیلوفر دید هاپو نگاهی به غورباقه کرد و گفت نکنه تو هستی که میو میو می کنی
غورباقه با صدایی بلند خندید و گفت غورباقه که میو میو نمی کنه غورباقه غورغور میکنه
بعد هم از خستگی جستی زد و پرید توی آب 
هاپو تصمیم گرفت به لونه اش برگرده
جلوی در لونه اش ،چشمش به گربه ای افتاد که دراز کشیده بود و از زیر چشم بهش نگاه می کرد هاپو تا گربه رو دید دست و پاش رو جمع کرد و گفت عوووو
گربه از جاش بلند شد و نگاه عصبانی به سگ کرد و
 گفت میو میو
و بعد دمش رو تکون داد و گفت فیش فیش
هاپو یاد سگ بزرگی افتاد که کنار برکه دیده بود با صدای لرزونی غرید و گفت هاپ هاپ هاپ
گربه این بار از غرش هاپو ترسید و فرار کرد
هاپو که تازه فهمیده بود کی همش می گفت میو میو 
با خیال راحت تو لونه اش رفت و خوابید
 

 

 

 

نظر شما در مورد این مقاله چیست؟

*
*
قصه های صوتی کودکانه